|
یه دل دارم خدا داره
|
||||
|
|
||||
چه شبی است امشب
تیره تر از چشمانم،نگاهم...........
و هو هوی باد در گوشم چه خوفناک پیچیده
گمشده ام
در لابه لای گذشته ام
ورق می زنم دفتر زندگیم را از آغار
رسیدم
رسیدم به آخرین صفحه ی خاطراتم
می ترسم
می ترسم که ورق زنم و آغاز کنم خاطره ای نو را
از آغاز این دفتر تکرار بود و تکرار
من از تکرار می ترسم
گاهی آرزو می کنم کاش خدا حرف می زد............
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 22:14 توسط کودکی پشت پرچین
|
