|
یه دل دارم خدا داره
|
||||
|
|
||||
چه شبی است امشب
تیره تر از چشمانم،نگاهم...........
و هو هوی باد در گوشم چه خوفناک پیچیده
گمشده ام
در لابه لای گذشته ام
ورق می زنم دفتر زندگیم را از آغار
رسیدم
رسیدم به آخرین صفحه ی خاطراتم
می ترسم
می ترسم که ورق زنم و آغاز کنم خاطره ای نو را
از آغاز این دفتر تکرار بود و تکرار
من از تکرار می ترسم
گاهی آرزو می کنم کاش خدا حرف می زد............
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 22:14 توسط کودکی پشت پرچین
|

خیلی از شب یلدا میگذره.اما یه دوست خوب منو به بازیه شب یلدا دعوت کرده.این روزا دیگه نوشتن راضیم نمیکنه و با نوشته های خودم کنار نمیام.اما به خاطر آریای عزیز در وبلاگابهام واینکه دلگیر نشه می نویسم .
متنفرم از:آدمهای حسود،آدمهای دروغ گو، آخوندها،از جمهوری اسلامی(این قسمت سیاسی بود) ،پسرهای مو سیخ سیخی که انگار انگشتشونو کردن توی پیریز برق،از کارمندای پر افاده ی تو خالیه دانشگاه البته بجز ۳نفرشون،از رئیس دانشکده،پشه ها مخصوصا شبها که درِ گوشم ویز ویز می کنن،از اون پشه کوچولوهایی که فقط توی بهار و تابستون هستن و نمی دونم چرا فقط چشمای منو نشونه میگیرن،از اون جونور سبزه توی کارتون هاچ زنبور عسل،از پیاز داغ و انواع مدلهای پیاز،سیر،از ساندویچ خوردن توی رستوران،پودر نارگیل،انبه،از بوق زدن بیجای ماشینها،از تموم شدن زمستون،از گرما،بیدار شدن صبح زود مخصوصا اون وقتا که مدرسه می رفتم ،روزهای ابری بدون بارون،جمعه ها،مرتب کردن اتاقم،امتحان دادن،شبهای امتحان،از هر جور محدودیت یا زورگویی حالا چه خوب چه بد،از لباسهای کلفت و پشمی،از غر غرهای بابام، آدمهایی که شوخی های بی مزه می کنن و قصد تمسخرم و دارن(کلا جنبه ی شوخی ندارم)،از اینکه زیاد از خونه بیرون برم،از دستهام وقتی عسلی بشه و......... اینها رو دوست دارم:خدای مهربونم،ایرانم ،مامانم ،بابایی،۲تا برادر گلم،بابا بزرگم که عاشقش بودم اما دیگه ندارمش،معلم کلاس چهارم دبستانم،سگ خوشگلم که تازگی از دست دادمش،کلا سگ ها و اسب ها و کبوترها ،پروانه،قاصدک،گل رز سفید،گل لاله ،بوته ی گل یاس خونه ی بابا بزرگم،خونه ی بابا بزرگم با سقفای گچ بریش ،سالاد الویه،خورشت قیمه،لوبیا پلو،خورشت قورمه سبزی،بستنی قیفی (مخصوصا بستنی قیفی های تریا عسل توی شهسوار)، شکلات گرم،چای ،شیر قهوه ،زمستون وباریدن برف(عاشقشم)،رختخواب خنک که وقتی میرم توش یخ بزنم،بالشتم(بدون بالشت خودم خوابم نمی بره)،عاشق فیلمهای ترسناکم مخصوصا که نیمه شبها نگاه کنم،صدای پیانو و سه تار،باریدن بارون،صدای رودخونه،دریا(تنها ساعتها کنارش بایستم و نگاهش کنم)،فرشته های زمینی (بچه های کوچولو)،از بوی پودر بچه،سرلاک،کارتون(مخصوصا دیو ودلبر و سیندرلاو سرنتیپیتی ،وبلاگ ابهام و قبلا یادداشت های رهاکه ماه هاست تنها جاییه که وقتی دلم میگیره اونجا آروم میشم(قلمش بی نظیره)،خود آریا که یکی از بهترین هاست،تابوت که دلتنگ می نویسه اما زیبا،وبلاگ شیطان(زیبا می نویسه)،سرونازم توی وبلاگ خزان سرو (فکر کنم تنها کسیه که عقایدش با من یکیه)،راستشو بگم همه ی وبلاگهایی که لینکشونو توی وبلاگم دارم دوست دارم هر کدومو به طریقی:علی آقا(دریا..دل..من)چون هیچ وقت فراموشم نکرده همیشه سر میزنه،آقا مهدی(یک پله بالاتر از خدا)سادگیه نوشته هاشو دوست دارم،علی آقا(بی خیال)عکسای وبلاگشو خیلی دوست دارم،بانوی اردیبهشتم که با معرفت ترین دختر روی زمینه و تازگی ها هم وبلاگ نفس عمیق رو می نویسه،پرستو های عاشق که هیچ وقت فراموشم نکردن و همه ی دوستای خوبم که اگه بنویسم کلی میشه،از رنگ سفید و آبی و صورتی و زرد و سبز،از تیر اندازی با تفنگ بادی بابا،از سوار کاری که بلد نیستم،عاشق زمین شناسیم صد بار دیگه هم برگردم به گذشته بازم همین رشته ی درسی رو انتخاب میکنم،سنگ از هر نوعی مخصوصا سنگهای جواهر و رنگی،روزهای کودکیم،فال حافظ ،هدیه دادن به دیگران و هزارتا چیز دیگه که خسته شدم و دیگه نمینویسم. میترسم از:اینکه خیلی زود دیر بشه،از اینکه سر جلسه امتحان وقت کم بیارم(که همیشه کم میارم)،از خون،از اینکه عزیزی رو از دست بدم،از اینکه خدا منو به خاطر اشتباهاتم نبخشه،از اینکه به کسی دروغ بگم،از شکستن دل دیگران(که ظاهرا دل یکی رو شکستم)،تصادف کردن(از اینکه به آدم بزنم و باعث مرگ کسی بشم)،از آینده،از آدمهای پست و............. هر کسی این بازی رو انجام داده دوستاشو به این بازی دعوت کرده پس منم دعوت می کنم از: خزان سرو،نفس عمیق،تابوت،بی خیال،دریا..دل..من،یک پله بالاتر از خدا،دلتنگی هام
+
نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 16:17 توسط کودکی پشت پرچین
|

دستت رو بذار روی قلبت
این ساعت عمرت که داره تیک تیک میکنه
جالبه همونی که بهت زندگی میده برات شمارش معکوس رو شروع کرده
تحمل کن اما توقف نکن
قاطع باش اما لج باز نباش
صریح باش اما گستاخ نباش
بگو آره اما نگو حتما
بگو نه اما نگو ابدا
+
نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 10:21 توسط کودکی پشت پرچین
|
