|
یه دل دارم خدا داره
|
||||
|
|
||||

نظاره گر دلی پرخونم که روزگاری آبی بود
و امشب گریه میکند سپیدی رفته از این شهر خاکستری را
چه بی پروا
چه بی باکند عروسان سپید پوش آسمان
تو چگونه طاقت می آوری که این بی گناهان را به شهری آلوده روانه کنی؟
به زمین نرسیده غارت می شوند
ر...ه...ا..............
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 21:4 توسط کودکی پشت پرچین
|

واژه آذر به معني آتش است.آتش نزد زرتشتيان بسيار مقدس است و آن را گرامي مي دارند. آتش همواره از گذشته تاكنون بهترين و سريع ترين عنصر پاك كننده مي باشد و نيز نمادي است از خداوند. در تقويم زرتشتيان ، روز نهم از هر ماه ، آذر نام دارد .بنابراين هر سال در روز نهم آذر به موجب برخورد نام ماه و نام روز جشني به نام جشن آذرگان برگزار مي شود.زرتشتيان در اين جشن ، اغلب با لباس آراسته و تميز به آتشكده مي روند.نيايش هاي روزانه خود را انجام مي دهند و به پرستش خداوند يگانه مي پردازند و اين روز را با جشن و شادماني گرامي مي دارند؛ بر گرفته از وبلاگ زراتشت نامه
+
نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 10:28 توسط کودکی پشت پرچین
|

هر هزار سال یکبار فرشته ها قالی جهان را در هفت آسمان می تکانند،تا گرد و خاک هزار ساله اش بریزد و هر بار با خود می گویند:
این نیست قالی که قرار بود انسان ببافد،این فرش فاجعه است.با زمینه ی سرخ خون و حاشیه های کبود معصیت ، با طرح های گناه و نقش برجسته های ستم.
فرشته ها گریه می کنند و قالی آدم را می تکانند و دوباره با اندوه بر زمین پهنش می کنند.
رنگ در رنگ ،گره در گره،نقش در نقش.قالی بزرگی است زندگی که تو می بافی و من می بافم و او می بافد.همه بافنده ایم .می بافیم و نقش می زنیم ،می بافیم و رج به رج بالا می بریم .می بافیم و می گستریم.
دار این جهان را خدا بر پا کرد.و خدا بود که فرمود:ببافید.و آدم نخستین گره را بر پود زندگی زد.
و هر که آمد،گره ای تازه زد و رنگی ریخت و طرحی بافت.و چنین شد که قالی آدمی رنگ رنگ شد .آمیزه ای از زیبا و نازیبا.سایه روشنی از گناه و صواب.
گره تو هم بر این قالی خواهد ماند.طرح ونقشت نیز.وهزارها سال بعد،آدمیان بر فرشی خواهند زیست که گوشه ای از آن را تو بافته ای.
کاش گوشه ای را که سهم توست،زیباتر ببافی
عرفان نظر آهاری
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 16:25 توسط کودکی پشت پرچین
|

تق تق تق.............
نمی دانم صدای چیست شاید کسی ضربه می زند به لحظه های تردیدم تا بیدار شوند از خواب زمستانی. تق تق تق............ دانه های تسبیح سفیدم تک تک روی هم می افتد و صدایش آرامم می کند و دور ، از هیاهوی این شهر. و صدای آکاردئون که همراه شده با لحن شعر گونه ی یک پسر بچه که بزرگش کرده بار سنگین زندگی،ولی هنوز صدای صاف و پاک کودکانه اش طنین می اندازد در کوچه های سرد و خالی از عابر و دریغ از یک پنجره باز که صدای غمگین و پر دردش را عبور دهد و برساند به قلب یخی آدمهای این کوچه و چه زیبا می خواند: وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد انگار نه از یه شهر دور که از همه دنیا میاد تا وقتی که در وامیشه لحظه ی دیدن میرسه هر چی که جادست رو زمین به سینه ی من میرسه ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم اگه تو رو داشته باشم به هر چی میخوام میرسم به هر چی میخوام میرسم................. وقتی تو نیستی قلبمو واسه کی تکرار بکنم گلهای خواب آلوده رو واسه کی بیدار بکنم دست کبوترای عشق واسه کی دونه بپاشه مگه تن من میتونه بدون تو زنده باشه . . . دلم میخواست تمام داراییم را یکجا می بخشیدم به انگشتان یخ زده اش که بر روی کلیدهای آکاردئون به سختی حرکت می کند و صدای لرزان از سرمایش که بخواند تا ابد در کوچه های غمگین دلم و من بنشینم و گوش دهم تا شاید آرام بگیرد این قلب پر تلاطمم. چرا دور نمی شوی؟من که چیزی ندارم تا به دستان کوچک و ترک خورده از سرمایت ببخشم؟ شایدم کسی جز من صدایت را نمی شنود! شاید برای دل پر درد من امشب می نوازی غمگین کوچک! و چه ماهرانه عوض می کند این ملودی غمگین را و می نوازد آهنگ دلی دیگر را......... امشب در سر شوری دارم امشب در دل نوری دارم باز امشب در اوج آسمانم رازی باشد با ستارگانم . . . ای ستارگانم کجایید تا بازگویم راز نهفته ی دلم را؟می دانم که ستاره ای دارم اما کجای این آسمان تیره نمی دانم! اما روزی خواهم یافت ستاره کوچکم را و گل سرخی در آن خواهم کاشت برای شاهزاده ی کوچکم و خوشبختیش را طلب می کنم از نور..................
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 18:58 توسط کودکی پشت پرچین
|
