|
یه دل دارم خدا داره
|
||||
|
|
||||
قلبی داری به وسعت هفت دریا و بی نهایتی آسمانها باید منطقی باشم تو حق داری اگر دلت برایم تنگ نمی شود
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 17:4 توسط کودکی پشت پرچین
|

پناه بردم به اتاقی که هنوز هیچ خاطره ای از اون ندارم و امروز اولین خاطره ی تلخم رو درونش گریستم و اون رو مدیون تو هستم.آنقدر گریه کردم که احساس کردم نمی تونم نفس بکشم.پنجره رو باز کردم و هوای سرد پاییزی با بوی برف و سیب زمینی زغالی رو تند تند درون سینم فرو دادم اما بازم گریه امونم نداد.
خسته ام خسته از اینهمه بی انصافی.خسته ام از اینهمه نامهربونی.تا کی؟مگه قراره چقدر زندگی کنم؟ می خوام برای یه مدت سکوت کنم.شاید اینجوری مشکل همه حل بشه. خدایا تنها کسی که دارم تویی.هر وقت دلم گرفت سراغت اومدم.هر وقت جایی کم آوردم آغوشت به روم باز بود. میدونم که هیچ وقت نتونستم اونطور که تو عاشق من بودی عاشقت باشم.گاهی از خودم بدم میاد و احساس یه معشوق هرزه بهم دست میده که از عاشقش سوء استفاده می کنه.خوشی هاشو با دیگران تقسیم می کنه اما وقتی غصه داره وقتی دنیا دیگه به روش لبخند نمی زنه و احساس میکنه کسی دوسش نداره دوباره بر می گرده سمت همون عشق اولش.و بدبختانه عذابش اینجاست که اون همیشه منتظره و همیشه آغوشش باز . خدایا چطوری می تونی اینقدر مهربون باشی ؟مگه این آدمهایی که آفریدی چی دارن که دوستشون داری؟ یخ کردم از سوز باد امروز هیچ کس با من مهربون نیست.حتی این پنجره.بدجوری گیر کرده.گاهی فکر می کنم همه چیز تقصیر خودمه مثل همین پنجره و پرده.روزی که نذاشتم مادرم پرده هامو بزنه برای اثبات بزرگ شدن به این طرز مسخره پرده ها رو وصل کردم که امروز که پر از غمم اینم بشه یه دردسر.یه نفس عمیق کشیدم پرده رو کامل باز کردم و دوباره از اول وصل کردم.کاش میشد بعضی ماجرا ها رو مثل همین پرده باز کرد و از اول وصل کرد و یا باز کرد و دیگه وصلش نکرد و گذاشتش توی صندوقچه و درشو قفل کرد. چقدر امروز دلگیره ،شایدم دل منه که امروز بیشتر از همیشه گرفته.احساس می کنم دیگه هیچی نمی تونه آرومم کنه . در اتاقو باز کردم و هوای گرم سالن صورتمو نوازش داد شاید تنها کسی که امروز با من مهربون بود........خواستم برای تشکر ریه هامو از اون پر کنم که تازه فهمیدم بوی سیب زمینی زغالی از کجا بود.با سرعت از پله ها رفتم پایین تمام خونه پر از دود بود .میگم که امروز همه سر ناسازگاری با من گذاشتن.حتی این سیب زمینی و تخم مرغهای بدقواره که قرار بود بشه سالاد الویه برای فردا که میخوام برم بیابون گردی.حتی حوصله ی فردا روهم ندارم،کاش فردا هیچوقت نیاد. این بدقواره های سوخته رو که سر و سامون دادم برگشتم بالا.کتری رو پر از آب کردم و گذاشتم رو گاز و خودم نشستم روبروش به امید جوش اومدنش تا شاید یه شیر قهوه آرومم کنه و فراموش کنم اینهمه شکسته شدن رو........................ ر...ه....ا.........
+
نوشته شده در جمعه سوم آذر 1385ساعت 16:49 توسط کودکی پشت پرچین
|

(۱)
اگر خاری به پای کسی برود ،کسی که آن طرف دنیا زندگی می کند،آن خار به پای جوانمرد رفته است.جوانمرد است که درد می کشد. اگر سنگی سری را بشکند،اگر خونی در جایی جاری شود این جوانمرد است که زخمی میشود،این خون جوانمرد است که می ریزد. اگر اندوهی در دلی بنشیند ،اگر دلی بگیرد و بشکند،آن اندوه از آن جوانمرد می شود و آن دل جوانمرد است که می گیرد و می شکند. جوانمرد گفت :خدایا چرا این همه با خبرم می کنی از هر خار جهان و از هر خون جهان و از هر اندوهش ؟چرا جهان به این بزرگی را در تن کوچک من جا دادی؟ خدا گفت:جهان را در تو جا داده ام زیرا جوان مرد نخواهی شد مگر جهان مرد باشی! (۲) عالم هر بامداد که بلند می شود در جست و جوی علم است.می رود تا علمش را زیاد کند. زاهد هر بامداد که بلند می شود در جست و جوی زهد است .می رود تا زهدش را زیاد کند. اما جوانمرد هر بامداد که بلند می شود در جست و جوی عشق است .می رود تا دلی را شاد کند. (۳) روزی مردی از جوانمردی پرسید علامت جوانمردی چیست؟بگو تا ما هم مردیمان را جوانمردی کنیم! جوانمرد گفت:کمترین علامتش آن است که اگر خدا هزار کرامت با برادر تو کند و یکی با تو ،تو آن یکی خودت را هم برداری و روی هزارتای برادرت بگذاری !می خواهی مابقیش را هم بگویم؟ مرد گفت :نه ،بس است.وای بر ما که از مردی تا جوانمردی هزار گام است و ما هنوز در گام نخستیم! عرفان نظرآهاری
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 18:34 توسط کودکی پشت پرچین
|
