|
یه دل دارم خدا داره
|
||||
|
|
||||
بدجوری دلم تنگه
دل تنگ پرستوها دل تنگ تو که نیستی دل تنگ اونی که بود دل تنگ همین دیروز ر...ه...ا................
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 14:47 توسط کودکی پشت پرچین
|

عشق همین جاست
تو کجایی ؟ 
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 15:55 توسط کودکی پشت پرچین
|

من منتظر می نشینم
شاید که باران بیاید شاید به خاطر بیاری این دل تو را دوست دارد 
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 20:19 توسط کودکی پشت پرچین
|

محکم گرفتمشون توی دستم،آروم فشارشون دادم،دستمو بردم نزدیک لب هام،گفتم:نا امیدم نکنید.بعد بوسیدمشون و از همون بالا............سقوط آزاد ...............جفت ۶..............همیشه تو تمام بازیا بیشترین جفت ۶ مال من بوده به جز بازیه سرنوشت که همیشه لنگ یه جفت ۱ بودم.
اینبار تاس سرنوشتمو خدا داده دستم.مثل همیشه بوسیدمشون وسرمو رو به آسمون بالا گرفتم گفتم: خدایا امیدم تویی............و سقوط آزاد از همون بالا............. هنوز تاس هام روی صفحه ی بازی نیفتاده .............. همین یه بار.............فقط یه جفت ۶.............فقط یکبار ر...ه...ا..............
+
نوشته شده در دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 17:58 توسط کودکی پشت پرچین
|

از پشت عاطفه
باری دیگر برخاستم دوباره طلوع می کنم به شوق رهایی به شوق زیستن دوباره در دنیای تاریکی چه ظلمتی، در این برهوت به کدامین سو رو کنم تا اسیر سراب دنیا نشوم؟ تا شیفته ی زیبایی این آدمکان،این عروسکان بی صاحب نگردم می دوم با پاهایی برهنه به امید یافتن حقیقت وجود هر زخمی که بر پیکرم می نشیند نشانه ی آن است که او هنوز فراموشم نکرده. هر قطره خونی که از زخمهایم جاری می شود عزیزش می دارم چون هیچ بهایی جز این برای یافتنش ندارم که بپردازم. عروسکم گریه نکن به زیبایی این آدمکان گریه کن بر قلبهای به زنجیر کشیده شده ی اینان تو زیبا نیستی اما لبخندت با تمامی دنیای این زالو صفتان برابری می کند پس بخند تا شکوفا شوی تا نور لبخندت بالهای فرشتگان زمینی را به دیده ی سیاه شده ی این آدمکان نمایان کند. عروسکم،مونس تنهائیم،هیچکس جز تو اشکهای این دل پر دردم را ندیده سنگ صبور من ،تو نه سنگی و نه صبور که این چنین ترک برداشته ای از غربت دستانم چیزی نمانده تا رسیدن، تاب بیاور آن طرف سراب ،حقیقت منتظر ماست ر...ه...ا.............
+
نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1385ساعت 21:11 توسط کودکی پشت پرچین
|
