|
یه دل دارم خدا داره
|
||||
|
|
||||
دلم میخواد بنویسم اما دیگه حتی نوشتنم آرومم نمی کنه.............گاهی میشم همون دختر دبیرستانی که به پوچی رسیده بود که زندگی براش بی معنی بود بعد بر میگردم میبینم چقدر ازش دورم اون مال خیلی وقت پیش بود.الان برای رسیدن به پوچی خیلی دیره.بر میگردم میبینم جلومو مه گرفته .یه آینده مبهم.می دونم که به هیچکدومشون نباید دل خوش کنم و الان باید زندگی کنم اما کم آوردم رسیدم به بن بست.چرا؟نمی دونم.اگه کسی بگه خوشی زده زیر دلش راست میگه.چون هرکی ظاهر زندگیمو نگاه کنه میگه غمی نداره اما هیچ کس نمی دونه تو دلم چه غوغاییه.دیروز روز اول مدرسه ی من بود.دوستامو میشناسم.اما دیروز توی کلاس تنها بودم یه دختری نشست کنارم.ازم پرسید اسمت چیه؟گفتم رها.گفت:چه اسم جالبی حالا مثل اسمت رها هستی.انگار یکی قلبمو فشار داد دردش توی همه ی وجودم پیچید.آروم گفتم وقتی دل آدم توی زندون باشه رهایی معنیش از بین میره.خندید گفت دلت زندونیه کیه.داشتم از بغض خفه می شدم.گفتم زندونی نامردی روزگار بعدم دور شدم..............این روزها دلتنگم بیشتر از روزهای گذشته.شاید چون بیشتر از گذشته دیگرانو رنجوندم.به همه میگم بنویسید اما خودم سر کلافمو گم کردم هر وقت پیدا کردم دوباره از نو می بافم.
من یکی رو از خودم رنجوندم.همین جا ازش میخوام منو ببخشه.اگه نمی تونه ببخشه تلافی کنه(تنها راهش اینست . تفنگ را برداری و بنگ بنگ بنگ) اما به خدا واگذارم نکن............ ر...ه...ا...............
+
نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 17:44 توسط کودکی پشت پرچین
|

من به خورشید اعتقاد دارم, حتی اگر ندرخشد
من به عشق اعتقاد دارم, حتی اگر تنها باشم
من به خدا معتقدم, حتی اگر ساکت باشد
+
نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت 20:1 توسط کودکی پشت پرچین
|
