تبليغاتX
فرشته های زمینی

فرشته های زمینی

یه دل دارم خدا داره

HOMEPAGE

E-MAIL

تقديم به کساني که بي هيچ جرمي آهسته تر از ياس به خواب رفته اند ...

 امشب باران به ميهماني چشمانم آمده ...

 خسته ام خسته از همه کس و همه چيز حتي از نفس کشيدن...

امروز عقربه هاي ساعت حادثه را برايم به تصوير کشيدند ...

اکنون من با خاطرات نفس گرفته ات زندگي را با آه سردي مي نوازم

حال و روز عجیبی داشتم.حدوداً ۵ سال پیش بود.چه روزهای سختی بود.شب قبل از اون اتفاق خونشون بودم.آخر شب رفتم که خداحافظی کنم.مدتها بود که گفته بود کسی طرفم نیاد.منو نبوسید.برای همین دم در اتاقش چند لحظه ایستادم.نگاش کردم.آروم سرشو برگردوند.از نگاهش دلم ریخت.گفتم باباجی دارم میرم کاری نداری.چند لحظه نگام کرد.این پا اون پا شدم طاقت نداشتم اونطوری نگاهم کنه.یکدفعه دستشو بلند کرد گرفت طرف من.داشتم از بغض خفه می شدم.اما دوست نداشت کسی گریه کنه.آروم رفتم جلو دستای مهربونشو گرفتم توی دستام.اینا همون دستایی بود که یه روز آرزو داشتم که اینطوری بهم اجازه بده تا لمسشون کنم و حالا به آرزوم رسیده بودم.برای همین ترسیدم گفتم نکنه حالا که به آرزوم رسیدم از دست بدمش .با اینکه دیگه رمقی براش نمونده بود شروع کرد دستمو فشار دادن.خواستم دستشو ببوسم اما گفتم الان اینا که تو اتاق هستن می گن خواسته چاپلوسی کنه.که ای کاش اون روز هیچ کسی رو جز اون نمی دیدم.آروم دستمو ول کرد .گفتم خداحافظ با سرعت از اتاق زدم بیرون.تا خونه اشک ریختم.نزدیکای صبح بود که خواب دیدم داره میره.با وحشت از جام بلند شدم.خواستم یکی رو بیدار کنم براش تعریف کنم که تعبیر نشه اما دلم نیومد.ساعت ۸صبح تلفن زنگ زد........

قبل از اذان صبح حالش بد میشه وقتی صدای اذان توی حیاط خونشون پخش شده میگه منو بخوابونید رو به قبله.و آروم پر میزنه.

حسرت جبران برای همیشه به دلم موند.............

بیشتر از همیشه بهت احتیاج دارم هنوزم بعد ۵سال برام عادی نشده.هنوزم دلم مثل روزای اول براش تنگه

وای خدا دوباره مثل همیشه که بهش فکر میکنم بوی عطر گلهای مریم  که روز آخر روی تنش ریخته بودن بلند شد...........

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 11:54 توسط کودکی پشت پرچین |

۱۳۱-من از پیر شدن نمی ترسم بلکه از پیشرفت نکردن می ترسم.

۱۳۲-من قدر شناس هستم.

۱۳۳-من می دونم که این نیز بگذرد.

۱۳۴-من چیزهای کم ارزش رو مهم نمی دونم.

۱۳۵-من می دونم که کلید موفقیت در نگه داشتن حد و اندازه برای هر چیزیه.

۱۳۶-من خدا رو شکر می کنم که نعمتهایش به دلیل دید محدود و منفی ما متوقف یا کوچیک نمیشه.

۱۳۷-من از گفتن به کمک احتیاج دارم نمی ترسم.

۱۳۸-درخواستم رو از کسی می کنم که بتونه به من کمک کنه.

۱۳۹-من هنگام درخواست از کسی مصلحت او رو هم در نظر می گیرم.

۱۴۰-همه رو دوست دارم و منتظر نمی شم که اول اونها من رو دوست داشته باشن.

             

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 13:49 توسط کودکی پشت پرچین |

                       

                                        دوستی خالص ترین عشق است.

                                      دوستی والاترین صورت عشق است،

                                           جایی که چیزی نمی خواهی

                                              شرطی قائل نمی شوی

                                       جایی که ایثار کردن عین لذت است.

                                             یکی بسیار نصیب می برد

                                                  اما این اصل نیست

                                       این نصیب خود به خود پیش می آید.

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 14:40 توسط کودکی پشت پرچین |

از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزندان ((آدم))

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مرد

گرچه آدم زنده بود

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

آدمیت مرده بود

...بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب

گشت و گشت

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغ

آدمیت برنگشت

قرن ما

روزگار مرگ انسانیت است

سینه دنیا ز خوبی ها تهی است

صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی است

صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست

قرن ((موسی چمبه ))هاست!

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای!جنگل را بیابان می کنند

دست خون آلود رادر پیش چشم خلق پنهان می کنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آنچه این نامردمان با جان مردم می کنند

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 14:30 توسط کودکی پشت پرچین |

         

با سوت قطار

عبور می کنی از من

مثل ثانیه هایی که

 در شن دفن می شوند

می گذری از لاشه ای که من است

و پاشنه ات

تیغ می کشد در عصبهایم

بخوابانم بر سینهُ آفتاب

و از من عبور نکن

در این غش طولانی

بگذار شانه هایم در تو قاطی شوند

تا انگشتهایم

پنجه به خالی نکشند

بگذار تمام سازهای جهان

از تو کوک شوند

بگذار ثانیه هامان

در سوت قطار و شن

مدفون نباشند

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 14:38 توسط کودکی پشت پرچین |

این چهرهُ شاداب ز من نیست،نقاب است

                             تصویر حقیقی مرا آیینه قاب است

بر جملهُ پر حجم هجاهای دورنگی

                            فریاد سکوت من خاموش جواب است

لحن نگه مست تو شور غزلم داد

                           میخانهُ چشم تو پر از شعر شراب است

جز رستن و جز پویش و جز عشق ندانم

                           شعرم همه نور و گل و آینه و آب است

+ نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 14:28 توسط کودکی پشت پرچین |

         

          شب در چشمان من است

          به سیاهی چشمهایم نگاه کن

          روز در چشمان من است

          به سپیدی چشمهایم نگاه کن

          شب و روز در چشمان من است

          به چشمهای من نگاه کن

          پلک اگر فرو بندم جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت.

                                                                          حسین پناهی

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 20:46 توسط کودکی پشت پرچین |

            

                 شک دارم به ترانه ای که زندانی و زندانبان همزمان زمزمه می کنند.

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 20:37 توسط کودکی پشت پرچین |

              

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 1:18 توسط کودکی پشت پرچین |

کاش می شد سکوت غریبانه ی گنجشک های افسرده را معنا کرد...کاش می شد فریاد مظلومانه نیلوفر های مرداب را شنید... کاش می شد اندیشه و احساسم را به دست پیچکی بسپارم تا به هر کجا که می خواهند سر بکشند.... از تکرار ناقص خاطره ها , از تلاش بیهوده برای رفتن و نرسیدن مثل دو خط موازی خستم...

چقدر دلم گرفته از دار دنیا ، یه خدا داریم که اونم مارو پاک فراموش کرده نمی گه یه دلبری اون پایین پایین ها داریم که هر روز داره صدام می زنه می دونم اون صدامو می شنوه داره جوابم رو می ده این منم که نمی تونم صداش رو بشنوم ولی اون قدر صداش می کنم که بتونم صداشو بشنوم که بهم بگه هنوز واسش عزیزم مثل اون موقع ها که هنوز جایی رو زمین نداشتم

تنهاییم اصیل است

و اصالتم به جغدهای آواره شهر سوختگان میرسد


تنهایی مرا تو درک نخواهی کرد

سایه ام بر روی هیچ دیواری نیست


انزوای من اصیل است و بی سایه




ناله های مرا از دورترین بیشه دنیا گوش کن

ناله هایم تلخ است


پر از تنهایی



بغض تنهایی من را تو نخواهی فهمید


من سراپا بغضم




هیچکس را فراموش نکردم اما



خود فراموش شدم



ناله هایم تلخ است



بغض تنهایی من را تو نخواهی فهمید
....



تو نخواهی فهمید ....


+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 14:40 توسط کودکی پشت پرچین |