|
یه دل دارم خدا داره
|
||||
|
|
||||
سیاه سیاهم
با زرد هماهنگم کن استاد
گاه حجم یک کلاغ
کنتراست یک تابلو را حفظ می کند.
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 13:1 توسط کودکی پشت پرچین
|

اینجایم........
بر تلی از خاکستر
پا بر تیغ می کشم
وبه فریب هر صدایی دور دستمال سرخ دلم را تکان می دهم.
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 12:46 توسط کودکی پشت پرچین
|


+
نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 16:35 توسط کودکی پشت پرچین
|

زیر آوای برگ
رگ هایی است که خون حیات درونشان جاری است
و سبزینه هایی که سرود زندگی را می سرایند
و پلک هایی که از اشک نمناکند
اینهمه حرف در یک برگ
خود را بنگر!

+
نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 16:30 توسط کودکی پشت پرچین
|

تو هستی پیچ اضافه آوردم
نمی دونم اون پیچ
مال بوده یا نبود!
گمونم باز فلسفم باد کرده
فلسفه یعنی رنج
افتخاره که بگی رنجورم؟
رنج یعنی خورشید
اگه خیلی دلخوری از اغراق رنج یعنی فانوس
رنج یعنی امکان
رنج یعنی خانه
یعنی شربت و قرص و دوا
رنج یعنی یخچال
رنج یعنی ماشین
.
.
.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 13:41 توسط کودکی پشت پرچین
|

چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
نه به دستی ظرفی را چرک می کنند
و نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانع اند و اندکی سکوت
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 13:26 توسط کودکی پشت پرچین
|

۱۱۱-من زیباترین و ارزشمند ترین فرد دنیا رو دوست دارم:خودم رو (نگید چه از خود راضی فقط قوت قلب بود) ۱۱۲- من هیچ وقت تسلیم زندگی نمی شم .چون هر روز یک معجزه ی جدید اتفاق می افته. ۱۱۳-من بعد ۲سال حرف زدم ولی ۵۰ سال طول می کشه تا سکوت رو یاد بگیرم. ۱۱۴-برای رسیدن به انتهای راه باید اولین قدم رو بردارم. ۱۱۵-من از کسی که چیزی برای از دست دادن نداره می ترسم. ۱۱۶-من حواسم هست که با ارزش ترین دارائیم رو از دست ندم.شهرتم رو. ۱۱۷-من می دونم که بخش کوچکی از یک چیز بزرگ بودن بهتر از بخش بزرگ از یه چیز کوچیکه. ۱۱۸-من از گفتن نمی دونم نمی ترسم. ۱۱۹-من خنده رو از آدم برفی یاد می گیرم که با یک پا و دو چشم دکمه ای در سرما می خنده. ۱۲۰-من لحظه ی شروع عشق رو نمی دونم اما می تونم بفهمم که عشقی شروع شده.

+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 14:38 توسط کودکی پشت پرچین
|

+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 14:33 توسط کودکی پشت پرچین
|

خدا تو جوانه ی انجیر
خدا تو چشم پروانست،وقتی از روزنه ی پیله اولین نگاهشو به جهان می ندازه خدا بزرگتر از توصیف انبیاست بال ذهن آدمی حیاط خانه ی خداست خدا به من نزدیکه،همان قدر که تو از من دوری 
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 12:40 توسط کودکی پشت پرچین
|

تازه داشتم می فهمیدم ، که فهمه من چقدر کمه
اتم تو دنیای خودش ،حریف صدتا رستمه
گفتی ببند چشماتو وقته رفتنه
انجیر می خواد دنیا بیاد،آهن و فسفرش کمه
چشمای من آهن زنجیر شدن
حلقه ای از حلقه ی زنجیر شدن
عمو زنجیر باف،زنجیرتو بنازم
چشم منو انجیرتو بنازم
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 12:35 توسط کودکی پشت پرچین
|

تا کجا من اومدم؟
چطوری برگردم
چه درازه سایم!
چه کبوده پاهام!
من کجا خوابم برد؟
یه چیزی دستم بود
کجا از دستم رفت؟
من می خوام برگردم به کودکی
-کفش برگشت برامون کوچیکه
پا برهنه نمی شه برگردم؟
-برگشتن ممکن نیست
برای گذشتن از نا ممکن کیو باید ببینم؟
-رویا،رویا رو،رویا
رویا رو کجا زیارت بکنم؟
-در عالم خواب
خواب به چشمام نمی یاد
-تا سی بشمار
-۱و۲
۱و۲
-۳و۴
۳و۴
-۵و۶
۵و۶
-۷و۸
۷و............................................
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 14:3 توسط کودکی پشت پرچین
|

انسانم
من شعور همه آفاق هستم می تونم برای شیر زائو ماما بشم می تونم پلنگو زنجیرش کنم می تونم با تیشه چنار و سرنگون کنم بعدشم زد به سرم که برم پشت سوال برگردم به کودکی تا که با چرخ خیال وصله ی نور بدوزم به پیراهن شب یکهو وسوسه شدم رفتم توی نا ممکن -توی ناممکن فیل هوا می کردن؟ آره خوب فیل هوا -که می خواستی برگردی به کودکی؟ آره،آره خوب،پشت سوال -کی تا حالا برگشته به کودکیش؟کی؟کجا؟کی؟کجا؟ می خواستم،می خواستم،اما مقدورم نشد،باید مقدورم بشه آه خنده های بی دلیل گریه های بی دلیل خیرگی ها خیرگی ها خیرگی خیرگی ها و سکوت خیرگی ها و افق سرخ غروب خیرگی و علف ترد بهار خیرگی و شبح کوه و درختان در شب خیرگی و چرخش گردن جغد خیرگی و بازی ستاره ها خنده بر جنگ بزرگ گیوه ی پهن مادر گریه بر هجرت گربه از امروز به قرنی دیگر خنده بر عر عر خر من باید برگردم تا تو قبرستون ده غش غش ریسه برم به سگ از شدت ذوق سنگ کوچیک بزنم توی باغ خودمون انار دزدی بخورم وقتی که هوای حلوا کردم با خدا حرف بزنم تنها من می دونم شونه ی چوبی خواهرم کجا افتاده آخه تنها من می دونم شونه ی چوبی خواهرم کجا افتاده راز خاموشی فانوس کجاست چه گلی رو اگه پرپر بکنی شیر بزت می خشکه من باید برگردم تا به مادرم بگم من بودم که اون شب شیر برنج سحریتو خوردم......................... حسین پناهی
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 13:50 توسط کودکی پشت پرچین
|

برای اعتراف به کلیسا می روم
رو در روی علفهای روییده بر دیوار کهنه می ایستم
و همه ی گناهان خود را یک جا اعتراف می کنم
بخشیده خواهند شد به یقین
علفها بی واسطه با خدا سخن می گویند .

+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 11:57 توسط کودکی پشت پرچین
|

میزی برای کار
کاری برای تخت تختی برای خواب خوابی برای جان جانی برای مرگ مرگی برای یاد یادی برای سنگ این بود زندگی؟
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 14:46 توسط کودکی پشت پرچین
|

آنگاه که در پیوند هستیم،آن را بدیهی فرض می کنیم.زن تصور می کندمرد را می شناسد،و مرد تصور می کند که زن را می شناسد.نه مرد ونه زن چیزی نمی دانند .شناختن دیگری نا ممکن است،دیگری هماره یک راز باقی می ماند.بدیهی دانستن وجود دیگری توهین است ،بی احترامی است.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 14:5 توسط کودکی پشت پرچین
|
