|
یه دل دارم خدا داره
|
||||
|
|
||||
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 19:52 توسط کودکی پشت پرچین
|

۸۱-من می دونم که شهامت در مردن نیست.در زندگی کردنه.
۸۲-من کسی غیر از خودم نیستم.فقط از کسی که قبلا بودم بهتر می شم. ۸۳-با طوفان نمی جنگم.در اون حرکت می کنم. ۸۴-از وقتی که تصمیم جدی در مورد کاری می گیرم.امدادهای غیبی به کمکم میان. ۸۵-من می دونم که تنها یک گروه مشکل ندارن:مردگان قبرستان. ۸۶-نمی تونم جلوی وزیدن باد رو بگیرم.اما می تونم آسیاب بادی بسازم. ۸۷-من می دونم که شکل قابل لمس عشق ورزیدن کودکانن. ۸۸-اگر خانه ام آتش گرفت خودم رو با اون گرم می کنم. ۸۹-من هرگز قدرت بخشش رو دست کم نمی گیرم. ۹۰-من می دونم که قهرمان ممکنه برنده نباشه .اما در برد سهیمه.
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 12:40 توسط کودکی پشت پرچین
|

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم !
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آيد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد : تو بمن گفتي :
ازين عشق حذر كن !
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينة عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است
تا فراموش كني ، چندي ازين شهر سفر كن !
با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پيش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پَر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدي ، من نه رميدم ، نه گسستم
باز گفتم كه : تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب نالة تلخي زد و بگريخت !
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم
رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم !
بي تو ، اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم
فريدون مشيري
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 19:39 توسط کودکی پشت پرچین
|

فقط در آنجاست كه مي گويي فرزندم تو متوجه نمي شوي وقتي راه مي روي با نگراني
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 0:52 توسط کودکی پشت پرچین
|

تو را گم مي كنم هر روز و پيدا ميكنم هر شب
بدينسان خوابها را با تو زيبا مي كنم هر شب
تبي اين گاه را چون كوه سنگين مي كند آنگاه
چه آتشها كه در اين كوه برپا مي كنم هر شب
تماشايي است پيچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
كه پيچ و تاب آتش را تماشا مي كنم هر شب
مرا يك شب تحمل كن كه تا باور كني اي دوست
چگونه با جنون خود مدارا مي كنم هر شب
چنان دستم تهي گرديده از گرماي دست تو
كه اين يخ كرده را از بي كسي ها مي كنم هرشب
تمام سايه ها را مي كشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهرحاشا مي كنم هر شب
دلم فرياد مي خواهد ولي در انزواي خويش
چه بي آزار با ديوار نجوا مي كنم هر شب
كجا دنبال مفهومي براي عشق مي گردي ؟
كه من اين واژه را تا صبح معنا مي كنم هر شب
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 20:5 توسط کودکی پشت پرچین
|

۷۱-من می دونم که زندگی یعنی بالا رفتن از سر بالایی.نه پایین اومدن از آن.
۷۲-من می دونم که علم با ثروت بهتره. ۷۳-من می دونم که هر خزان بهاری داره فقط گاهی شرایط اون رو دور از دسترس بنظر میاره. ۷۴-آیینه اتو مبیل برای این نیست که رو به عقب رانندگی کنی پس از گذشته درس می گیرم.نه اینکه در گذشته زندگی کنم. ۷۵-من می دونم که یک ازدواج موفق به دو چیز بستگی داره:زوج مناسب یافتن و زوج مناسب بودن. ۷۶-من سعی میکنم مجموعه ای از خوبیها شوم. ۷۷-خوشبختی همین الانه.فردا نیست.دیروز هم نیست.نگاه کن! ۷۸-دایره وجودم رو بزرگتر می کنم تا بقیه هم در اون جا بگیرن . ۷۹-یکی زیبایی منظره رو می بینه.یکی کثیفی پنجره رو.من چی؟ ۸۰-من می دونم که هنوز هم صداقت بهترین سیاسته. 
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 12:26 توسط کودکی پشت پرچین
|

این تاج نیست کز میان دو شیر بر داری
بوسه بر کاکل خورشید است که جانت را می طلبد و خاکستر استخوانت شیر بهای آن است 
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 22:7 توسط کودکی پشت پرچین
|

گفتي بهم تا شقايق هست زندگي بايد کرد
نيستي تا ببيني که شقايق هم مرد
ديگه با چه چيزي کسي رو دلخوش کرد
يادته گفتي به من اومدي سراغ من نرم و آهسته بيا
تا مبادا ترکي برداره چيني نازک تنهايي تو
اومدم آهسته نرمتر از يک پر قو
خسته از دوري راه
خسته و چشم به راه
يادته گفتي بهم عاشقي يعني دچار
فکر کنم شدم دچار
تو خودت گفتي چه تنهاست ماهي اگه دچار دريا باشه
آره تنها باشه
يار غم ها باشه
يادته ميگفتي گاه گاهي قفسي ميسازم
ميفروشم به شما تا به آواز شقايق که در آن زنداني ست
دل تنهايي تان تازه شود
ديگه حتي اون شقايق که اسير قفسه
نيست که تازگي بده به اين دل تنهايي من
پس کجاست اون قفس شقايقت؟
منو با خودت ببر به قايقت
راست ميگفتي کاش مردم دانه هاي دلشان پيدا بود
کاشکي دلشون شيدا بود
من به دنبال يه چيز بهترم
تو خودت گفتي بهم
بهترين چيز رسيدن به نگاهيست که از حادثه عشق تراست
+
نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 19:22 توسط کودکی پشت پرچین
|

مرا از اين که مي بيني، پريشان تر چه مي خواهي
از اين آتش به جز ، يک مشت خاکستر چه مي خواهي
من از اوج نگاه تو، به زير پايت افتادم
بيا اين اوج و اين پرواز و اين باور، چه مي خواي
بگو ديگر عزيز من، بگو ديگر چه مي خواهي
مرا بي خود به باران مي بري، با مستي چشمت
بيا اين چشم ها، اين گونه هاي تر چه مِي خواهي
براي ادعاي عشق، اگر اين سينه کافي نيست
بيا اين تيغ و اين شمشير و اين هم سر، چه مي خواهي
من آن فرهاد مسکينم، که کوه از بهر تو کندم
بگو شيرين ترين رويا، بگو ديگر چه مي خواي
تمام اين غزل، با خون رگهايم نثارت باد
بگو ديگر عزيز من، بگو ديگر چه مِي خواهي
+
نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 19:17 توسط کودکی پشت پرچین
|

فاصله ها عشق های کوچک را از بین می برد وعشق های بزرگ وواقعی را تداوم می بخشد. مثل باد که شمع را خاموش وآتش را شعله ور می سازد تکیه بر بالش نرم باران زده ام و از خودم می پرسم چه کسی بغض مرا میشوید؟ چه کسی هم نفس گلدانهاست؟ ریشه ی وحشی تنهایی راچه کسی می سپارد به نسیم چه کسی آن طرف صحرا ست؟ سمت پروانه کجاست؟ من ودل تنهاییم چه احساس بدی...چه احساس بدی درپرتو نگاهت ودرامتداد اشکهای شبنم تصویرت را میبینم و می خواهم از پشت آیینه صداقت حقیقت را ببینیم و آنجاست که با دست های پر از ریحان به دیدارت میایم و تو دریچه ی تصویر را به رویم می گشایی و سوار بر کشتی اشک ودست بر دست امواج اقیانوس دوستیمان به راه می افتیم تا یک بغل شقایق تازه برایت بیاورم و نمیدانم وسعت عشق من و تو تا کجاست... و سوالم اینجاست فاصله با ما چه کرد؟
+
نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 17:43 توسط کودکی پشت پرچین
|

دیر گاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می خواند
لیک پاهایمدر قیر شب است
رخنه ای نیست در این تاریکی
در و دیوار به هم پیوسته
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته
نفس آدمها
سر به سر افسرده است
روزگاری است در این گوشه ی پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است.
دست جادویی شب
در به روی من و غم می بندد
می کنم هر چه تلاش
او به من می خندد
نقش هایی که کشیدم در روز
شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هایی که فکندم در شب
روز پیدا شد و با پنبه زدود.
دیر گاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است
جنبشی نیست در این خاموشی
دست ها پا ها در قیر شب است.
سهراب سپهری
+
نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 12:3 توسط کودکی پشت پرچین
|
