|
یه دل دارم خدا داره
|
||||
|
|
||||
دلم می خواهد از تو بگویم....... از طلوع وصل تا غروب فصل روزی را به یاد می آورم که در زیر آسمان کبود او را دیدم. من تنها بودم، دلم به دنبال سقفی بود تا پناهش دهد از تمام ناملایمات زندگی... من به قلبی مالامال از محبت نیاز داشتم تا وجودم را از عشقی وصف ناشدنی سیراب کند. من تنها بودم، خیلی تنها... یک حس شیرین و غیرقابل توصیف را برای اولین بار تجربه کردم. نمی دانم چه بود محبت، مهر یا عشق؟ هرچه بود تمام وجودم را محصور خود کرده بود. هرچه بود لذتی بود همراه با نگرانی... هرچه بود عطشی بود که نمی شد مهارش کرد. هرچه بود زیبا بود، خیلی زیبا! من از نبودش می مردم و با بودنش تولدی دوباره را تجربه می کردم. روزهای خوبی داشتیم. من بودم و او بود و خاطرات تلخ و شیرین. اما نمی دانم چه شد؟ ناگهان طوفانی تمام ریسمان های بافته ام را درید و با خود برد... ناگهان گردبادی کلبه ی سپید عشقم را ویران کرد... به گمانم باد هم به عشق پاکمان حسادت می کرد... آری حتما این چنین بود و امروز یک لحظه دلم برای وسعت بی قراریهایت تنگ شد. یک لحظه دیدگان به انتظار نشسته ام برای معصومیت نگاهت به روشنی صبح امید پناه برد. با یاد تو حتی برای یک لحظه دلم قصرهای پرغصه اش را در پشت دیوارهای سنگی اسرار پنهان نمود. با یاد تو پرنده ی زخمی دلم در گوشه ای از خانه ی ویرانه ی خویش عاشقانه نام تو را بر زبان آورد. با یاد تو آرامشی غریب را تک تک سلول های دندانم تجربه کردند.
یادت مرا آرام کرد، دوباره جان گرفتم و در آسمان پهناور عشق پرواز کردم،
یک لحظه یادت مرا از خودم جدا کرد...
فقط برای یک لحظه ولی بی تو، باز هم همان دختر دلتنگم... شاهزاده کوچولو
روزهای سختی بود و در نهایت احساسم پیروز شد.
روزها می گذشت. من به وجودش خو گرفتم. 
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 17:31 توسط کودکی پشت پرچین
|

اولين باري که شنيدم «مجسمه آزادي» خيلي تعجب کردم. براي من مجسمه تا آن زمان مجسمه شاه بود که وسط شهر روي ستوني، سوار براسبي بود که دستهايش در هوا بود. خيلي علاقمند شدم که هر طور شده عکسي از «آقاي آزادي» را ببينم. مانده بودم که بين ايشان و شاه کدام بهتر است. چند بار از پدر پرسيدم:«آزادي بهتر است يا شاه؟»
اما او ناراحت ميشد و ميپرسيد که اين حرفها را از کجا ياد گرفته ام. بعد پرخاش کنان ميگفت نبايد اين سوال را بپرسم.
تعجب من بيشتر شده بود. يک روز با احتياط از مادر پرسيدم:«آزادي عکس داره؟»
مادر يکه خورد. کمي فکر کرد و گفت:«بعله، فکرکنم عکس آزادي زندان بشه! داشتم شاخ در ميآوردم.»
پرسيدم:«چرا؟»
خيلي بيشتر از من تعجب کرد و گفت:«چرا نداره، عکس آزادي زندان ميشه.»
مطمئن بودم مادر از من بيشتر ميداند. چند روزي روي اين که عکس آزادي زندان ميشه فکر کردم. آخرش طاقت نياوردم و خيلي با احتياط از پدر پرسيدم:«پدر وقتي عکس آزادي زندان ميشه، خود آزادي چي ميشه؟»
پدر از کوره در رفت و گفت:«يکبار ديگه از آزادي حرف بزني چنان ميزنم تو گوش ات که برق از چشات بپره!»
بعد از آن روز ميترسيدم از آزادي حرف بزنم، اما مرتب به آن فکر ميکردم. آخرش جوابهاي پدر و مادر را که کنار هم گذاشتم به اين نتيجه رسيدم که آزادي هر چه هست نميتواند آفتابي بشود. تازه عکسش را هم که ببينند زنداني ميکنند. در ضمن طرفداراني هم دارد که مجسمه اش را درست کرده اند. ولي حرف زدن از آن با صداي بلند آنقدر خطرناک است که مادر آدم چشمهايش گرد ميشود و پدر آدم حاضر ميشود بزند توي گوش آدم!
+
نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 17:30 توسط کودکی پشت پرچین
|

يه لكه كوچولو بود روي پيراهنم. تو ديديش. من نديدم. فردا دوباره تو ديديش. من نديدم. آن فقط يه لكه كوچولو بود. ولي تو آنقدر ديديش. ديديش تا اينكه به اندازه كافي بزرگ شد كه آنروز عصباني بشي و داد بزني چرا من لكه اي به اين بزرگي را روي پيراهنم نمي بينم! و من با تعجب به پيراهنم نگاه كردم و آن لكه كوچولو را ديدم. اولش خنديدم. ولي وقتي ياد نگاههاي روزهاي پيشت افتادم يه جايي از دلم درد گرفت و هيچوقت هم خوب نشد.
آن فقط يك لكه كوچولو بود.
+
نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 17:30 توسط کودکی پشت پرچین
|

خالد رسول پور
http://khaledrasulpur.persianblog.com
نشسته اي به انتظار زنگ تلفن. و مي داني او، همين حالا، در آن گوشه ي ديگر دنيا به طرف تلفن مي رود، گوشي را بر مي دارد و شماره مي گيرد. عرق كرده اي. از فرط انتظار. و شوق. تلفنِ تو اما، زنگ نمي خورد. او مكثي مي كند و باز، شماره مي گيرد. انگار شماره اشغال است. يا اين طور وانمود مي كند.
تلفنِ تو اما، زنگ نمي خورد.
به ناگاه چشم هايش درخشيدن مي گيرد. حرف مي زند. و تو اطمينان داري كه لرزش تنش از شادي است.
تو به انتظاري و چشمانت، تلفن را انگار مي خورند.
او حرف مي زند و تو اشك هايت را پاك نمي كني.
بعد او بوسه اي مي فرستد و گوشي را مي گذارد. سه دقيقه حرف زده است.
تو سرت را پايين انداخته اي و ديگر به انتظار زنگ تلفن نيستي. در اين انديشه اي كه او به غير از تو، مگر كسِ ديگري هم دارد؟
و غافل از آني كه در سه دقيقه ي گذشته ي شب، هيچ تلفني در هيچ كجاي دنيا زنگ نخورده است.
+
نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 17:29 توسط کودکی پشت پرچین
|

۱۴ ۱۵ ۱۶ ۱۷ ۱۸ ۱۸ ۱۸ .............................
+
نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 17:29 توسط کودکی پشت پرچین
|

آه ای صدای خسته که از جان برآمدی
آه ای سکوت رفته به اعماق من ای درد ای نفرین بی ثمر ای بغض ای اشک بی اثر آه ای سفر کرده که باز آمدی آه ای نسیم رهگذر عمر من گفتم به دل نشستی و جا خوش کرده ای اما دریغ که دلم جای تو نبود این خاکدان کوچک قلب این حقیر جای قدمهای پای تو نبود حال من ماندم و سردرگمی گه روبرو می نگرم گه پشت سر اما دریغ و افسوس نیست روزنی نیست راهی که بگذرم از این کویر خشک است دل لبم خون گریه می کند آه است لب دلم ضجه می زند ای کاش ندیده بودمت در سیاهی ام ای کاش نبودی روشنی زندگی ای کاش گرفتار خنده ات نمی شدم ای کاش نبود این همه درد در وجود نازنین درد است شنیدن رفتنت ز پیش من ای کاش نبرده بودی از یاد عهد پیش از این اشکم امان نمی دهد به دادم برس بغضم گرفته راه نفس امان بده بگذار تا این درد جا به جا شود بگذار تا رود به اعماق جان من جانم نبر نفس که نفس تویی بگذار که با تو شوم همنفس رها
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 17:28 توسط کودکی پشت پرچین
|

مي رسد روزي كه احساس مرا باور كني...
مي رسد روزي كه نادم باشي از رفتار خود...
خاطرات رفته ام را مو به مو از بر كني...
مي رسد روزي كه تنها ماند از من يادگار...
نامه هايي را كه با درياي اشكت تر كني...
مي رسد روزي كه تنها در مسير بي كسي....
بوته هاي وحشي گل را ز غم پر پر كني...
مي رسد روزي كه صبرت سر شود در پاي من...
آن زمان احساس امروز مرا باور كني ...
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 17:28 توسط کودکی پشت پرچین
|

بذارش همون جا که بود........تو نگهش می داری؟...........برو بابا حال داری..........تو چی؟ما گربه داریم ............آروم رفتم جلو به چشمای پر از التماسش نگاه کردم.طفلک بی پناه من.هیچکس دوست نداره کسی حاضر نیست نگهت داره.همه فقط ترحمو خوب بلدن.آروم گفتم: من نگهش می دارم .همه نگاه ها چرخید و روی من ثابت شد.یکی آستینمو کشید دیونه بی کاری .گفتم اتفاقاْ خیلی کار دارم.رفتم سراغ فروشنده بوفه گفتم آقا اکبری یه جعبه به من میدی؟گفت برای چی؟قبل اینکه جواب بدم نگاش افتاد به دست دوستم آروم خندید.بعد یه جعبه شکلات مارس باز کرد شکلاتاشو ریخت رو میز چند تا سوراخ روش با کاترش درست کرد گفت بذار این تو.............دوستمم آروم گذاشتش تو جعبه.منم جعبه رو زود گرفتم گفتم نازی بدو تا نمرده منو برسون دمه ماشینم.آروم چندتا قطره آب ریختم تو دهنش با چه سرعتی رسیدم خونه که خودمم نفهمیدم .زود از تو جعبه درش آوردم گذاشتمش جلوی کولر بازم بهش آب دادم.یه کم که حالش خوب شد گذاشتمش تو یه سبد و آروم نشستم کنارش........ طفلک کو چولوی من.تو رو هم هیچکس دوست نداره.مامانت تنهات گذاشته؟اما نترس من پیشتم . اونم منو تنها گذاشته تو اوج عشقی که بهش داشتم تنهام گذاشت و رفت حتی پشت سرشم نگاه نکرد . اما خوب من مامانمو دارم شاید تو وضعت بد تر از منه.من میشم مامانت توام بشو عشق من
تلخ خندیدمو از پیشش بلند شدم.تا آخر شب خیلی حالش خوب بود آروم خوابوندمش خودمم با گریه خوابم برد.صبح از صدای پاهاش بیدار شدم.حالش خیلی بد نبود اما مثل دیروزم نبود.بهش صبحانه دادم اما هر چی میگذشت حالش بدتر میشد.داشتم از دست می دادمش.گفتم نکنه شوخی منو جدی گرفتی .نمی خوام عشقم باشی.نکنه به خاطر همین داری منو تنها می ذاری.کنجیشگکم جیک جیک من ...................اما داشت نفسای آخرشو می کشید.آخه خدا من که حواسم بهش بود.من که چیزی ازش کم نذاشتم.چرا هر کی طرفم می یاد اینطوری می پره.شایدم چون از جنس هم نبودیم نتونستم بفهمم چی می خواد.آره همینه.من و اونم از جنس هم نبودیم برای همین تنهام گذاشت.چون نمی فهمیدمش.حق داره تقصیر من بود..............................
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 17:27 توسط کودکی پشت پرچین
|

بردش منو زود از یاد دوسش دارم هنوزم اما سپرد منو اون به دست سر نوشت ساز خدای من خدایا من که بدی نکردم تو بودی این میونه دیدی دل کوچیکم شدش یه آشیونه من توی آشیونم فقط چشای اون بود ولی گرفت چشاشو از آشیون این دل چشامو ابری کردش همون چشا که می گفت: بستس به جونم اشکاش نذار بیفته اشکات مگه دوسم نداری می خوای نباشم همرات؟ پس چی شد اون همه عشق چی شد دل عاشقش کی دزدید عشقمونو از اون دل عاشقش نفرین به اون سیاهی که برده عشقمونو به سوی این تباهی رها
+
نوشته شده در شنبه سوم تیر 1385ساعت 17:26 توسط کودکی پشت پرچین
|

بهترین شعر مرا قاب کن پشت نگاهت بگذار تا که تنهاییت از دیدن آن جا بخورد و بداند که دل من با توست در همین یک قدمی
+
نوشته شده در جمعه دوم تیر 1385ساعت 17:26 توسط کودکی پشت پرچین
|

+
نوشته شده در جمعه دوم تیر 1385ساعت 17:25 توسط کودکی پشت پرچین
|

آرش را درود می گوییم.آن رادمردی که در سینه اش دلی روشن تر از آتش های کیهانی و در دلش مهری پاکتر از بامداد بهاری داشت.آرش کماندار آریایی را درود می فرستیم که ننگ بندگی ایرانشهر را نتوانست دید و به تیر بند گسل ایران ویج را از ننگ برهانید.روان آرش شیوا تیر را درود و درود می گوییم که جسم و جانش را در تیر مقدس دمید و اهریمن ستمکار را داغدار کرد. در گذشته در همه ی نقاط ایران و اکنون فقط در مازندران و سنگسر جشن تیر ماه سیزه که در روز سیزدهم تیر ماه می باشد برگزار می شود.پرتاب تیر سرنوشت ساز آرش به روایت در این روز بوده.روز دوازدهم عده ای از جوانان به باغها و جنگلهای اطراف می روند و ترکه هایی جمع می کنند.در روز سیزدهم یا در غروب آن روز همان جوانان به خیابانها و در خانه ی مردم می روند و با لال بازی به آنها می فهمانند که لال شیش زن هستند(لال=مظهر آرش شیش=به زبان محلی ترکه و مظهر تیر آرش)و با ترکه ها به بدن مردم می زنند و در ازای آن هدایا دریافت می کنند.مردم این ضربه ها را خوش یمن دانسته و تصورشان بر این است که یک سال از چشم زخم و بیماری به دور هستند. لال مظهری از آرش و آرشهای جان بر کف گرفته.....و اگر نتوان در روز روشن گردهم آمد و انتقام گرفت و ریشه ظلم را بر کند می توان به هنگام شب آهسته و بی تکلف به در خانه ها کوبید و مدد خواست و تیر رستگاری و رهایی بخش را به آنها سپرد و سکوت لال را نشانه کوشش های محرمانه ی گذشتگان برای رهایی دانست . بر گرفته از ماهنامه ی آناهید
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 17:24 توسط کودکی پشت پرچین
|
