|
یه دل دارم خدا داره
|
||||
|
|
||||
+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 16:32 توسط کودکی پشت پرچین
|

آدمهای زیادی نشسته اند و به چیزهای زیادی فکر کرده اند خانه ای که در آن کسی مرده است جسدی که مانده روی زمین چهره دختری که با جسد حرف می زند صدای کسانی با چهره کسانی تلفیق شده است در باز می شود سایه های تازه ای داخل می شوند و باور نمی کنند آخرین بار در همین اتاق با هم دست دادیم جسد را از روی زمین بر می دارند ............... کسی دیگر روی نیمکت می نشیند
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 16:31 توسط کودکی پشت پرچین
|

به کجا نمی دانم! تا کجا نمی دانم! ولی این را خوب می دانم که فقط به امید رسیدن به نگاه تو همسفر باد صبا شده ام عشق تو توشه ی راهم شده توشه ای که هرگز آن را پایانی نخواهد بود ز هر کوی که همراه باد صبا گذر کردم دورترودورتر شدی ولی من به این بازی روزگار شکوه نکنم همچنان می جویم و کار خویش را دنبال می کنم تا سماجت خود را به این روزگار اثبات کنم و این فقط به خاطر رسیدن به نگاه توست
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 16:30 توسط کودکی پشت پرچین
|

کاش می دانستی رقص تنهایی من به میان شب و روز همه از بهر چه بود کاش می دانستی من بیگانه زخود جرم تنهایی ام امروز همه عشق تو بود در سکوت تلخ و ممتد من و تنهایی شب وطنین آشنا و دگر نیست صدایی جز عشق وهمین است که مرا می برد اینگونه به ژرفای رکود
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 16:30 توسط کودکی پشت پرچین
|

اکنون اتاقم پر از تنهایی ست و تک ضربه های ساعت روی دیوار برایم شعررفتن را می خوانند. یاد تو باز هم در ذهنم غوغا می کند با چشمان مضطربم رفتن تو را نگاه می کنم، وقتی با نگاهم از خم کوچه های سردو تاریک تورا التماس می کنم تو پاسخ تمام دلواپسی هایم را در یک لبخندکمرنگ خلاصه می کنی و من دوباره در برزخ باورهایم گم می شوم من از تو با پنجره های ساکت سخن می گویم اما پنجره ها برایم طرحی از تنهایی می کشند بی تو دلم از تمام زیبایی ها گرفته است. من در لحظه های تنهایی ام فقط تو را می خواهم. باز هم مانده ام با ناقوس هایی که قرن ها ست به صدا در نیامده اند نیست دست عاشقی که بنوازد آنها را برای لحظه ای، دوباره در انجماد رویای بی سرانجام در سکوت مرگبار خیالم من می میرم بهارم از تو خالی است من با خیال مهربانی هایت گریه خواهم کرد امشب به یاد تو می نگارم و می دانم که رفته ای ، از رفتن تو قرن هاست که می گذرد اما من به تنهایی خاموش هنوز عادت نکردم تو رفته ای شاید برای همیشه، باز هم دست های نیمه مرده ام نا تمام ماند از طراوت دست های مهربانت. من اکنون تباه شدنم را در لحظه های عاشق شدن تو برای دیگری می بینم همیشه در میان سطور شکسته دفترم کمیاب ترین واژه بودی. من بر فراز تپه های همیشه سبز ایستاده ام آنجایی که لحظه های دل سپردنمان آغاز شد، آنجا که دوست داشتن ها رنگی تازه داشتند.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 16:29 توسط کودکی پشت پرچین
|

دیشب دوباره دیدمت اما خیال بود
تو در کنار من بنشینی محال بود هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود چشمان مهربان تو پاک و زلال بود پاییز بود و کوچه ای و تک مسافری با تو چقدر کوچه ی ما بی مثال بود نشنید لحن عاشق من را نگاه تو پرواز چشمهای تو محتاج بال بود سیب درخت بی ثمر آرزوی من
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 16:28 توسط کودکی پشت پرچین
|


+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 16:28 توسط کودکی پشت پرچین
|

و شورانگیز وشاد آلود به دامان شقایقها بیاویزم
بدزدم تیشه فرهاد عاشق را و بی پروا چنان رعدی
بنای سنگی غم را فرو ریزم بسازم کلبه عشقی
بسازم کلبه عشقی میان باغ فرداها
و حافظ وار بر بام فلک طرحی دگر از عشق اندازم و
بیا وا کن لبانم را به تکرار سرود عشق
که من آن مرغ غمگین شب آویزم
کاش قلبم درد پنهانی نداشت
چهره ام هرگز پریشانی نداشت
برگهای آخر تقویم عشق
حرفی از یک روز بارانی نداشت
کاش می شد راه سخت عشق را
بی خطر پیمودو قربانی نداشت
همه رفتند کسی دور و برم نیست
چنین بی کس شدن در باورم نیست
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 16:27 توسط کودکی پشت پرچین
|


شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود- اما
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 16:27 توسط کودکی پشت پرچین
|

برای رسیدن به تو
پا پیش گذاشتم خودم را قسمت کردم تو را سهم تمام رویاهایم کردم انصاف نبود تو که می دانستی با چه اشتیاقی خودم را قسمت می کنم پس چرا زودتر از تکه تکه شدنم جوابم نکردی برای خداحافظی خیلی دیر بود خیلی دیر 
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 16:22 توسط کودکی پشت پرچین
|
