تبليغاتX
فرشته های زمینی

فرشته های زمینی

یه دل دارم خدا داره

HOMEPAGE

E-MAIL

با دختر خجالتی پا به دنیای وبلاگ نویسی گذاشتم.جبر روزگار باعث شد به کودکی پشت پرچین تبدیل بشم.و امروز کلمه هایم ته کشیده.شاید باز هم برگشتم اما اینبار آراسته برای زیباترین روز..........

شادیهام کوچیک بود اما غمهام سنگین.توی تمام لحظه های غمگینم تنهام نذاشتید.تک تک تون رو دوست دارم.برای همتون زیبا ترین آرزو ها رو دارم.و زندگی پر از عشق از خدا براتون میخوام.هیچ وقت فراموشتون نمیکنم.باز هم بهتون سر می زنم.فراموشم نکنید............

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 0:34 توسط کودکی پشت پرچین |

سد سیوند را آبگیری نکنید

«پس بنگرید سرانجام کسانی که پیش از شما بودند چه شد»
قرآن کریم

آگاهید که قرار است با موافقت رییس «سازمان میراث فرهنگی و صنایع دستی و گردشگری»، آبگیری سد سیوند که در شمال شهر شیراز و درون تنگه‌ی بُلاغی - میان دو دشت مُرغاب (پاسارگاد) و مرودشت - ‏‏مراحل پایانی ساخت خود را می‌گذراند، آغاز ‌شود.

شایسته‌ی اشاره است، تنگه‌ی بلاغی یکی از کم‌مانندترین موزه‌های طبیعی و زنده‌ی ایران است که روند زندگى در آن در یک درازاى شگفت‌انگیز ده هزارساله قطع نشده است. به عبارتی دیگر در آن می‌توان از همه‌ی این دوره‌های پیشا تاریخی و تاریخی (باستانی، اسلامی،...) اسنادی را به‌ دست آورد که نه ‌تنها خود آن اسناد از اهمیت به‌ سزایی در بررسی و شناخت تاریخ و فرهنگ ما برخوردارند (که آبگیری آن سد می‌تواند همه‌ی این آثار را به زیر غبار فراموشی و شاید نابودی ببرد)، بلکه خود تنگه یکی از ارزشمندترین سندهای تاریخ ایران است.

هم‌چنین رطوبت برخاسته از دریاچه‌ی پشت سد در درازمدت بر زیست‌بوم منطقه تأثیر گذاشته و با پدید آوردن و رشد دادن گیاهان مخرب بر روی سازه‌های دشت پاسارگاد، به ویژه آرامگاه کورش بزرگ (نماد جهانی ارج‌گزاری به حقوق بشر، و کسی که به تعبیر علامه طباطبایی در کتاب دینی ما از وی زیر نام «ذوالقرنین» به نیکی یاد شده است)، اثرات ویران‌گری بر این یادمان‌های گران‌قدر خواهد داشت.
از این‌رو می‌خواهیم که این سد آبگیری نشود چرا که نه‌ تنها مطالعات جامع و دقیق کارشناسی هنوز به پایان نرسیده، بلکه نتایج آن­چه هم که تاکنون انجام شده دقیقا بر فاجعه‌بار بودن آبگیری این سد مهر تأیید زده است:
از میان رفتن کهن‌ترین راه بازمانده‌ی جهانی،
خدشه‌دار شدن ثبت جهانی پاسارگاد،
تخریب سازه‌های باستانی بر اثر بالا آمدن میزان آب‌های زیرزمینی،
از میان رفتن گذرگاه تاریخی عشایر و مراتع آن‌ها،
محو وضعیت توپوگرافی منطقه‌ی بلاغی،
احتمال وقوع زمین‌لرزه پس از آبگیری سد سیوند،
آسیب‌های زیست‌محیطی ناشی از آبگیری سد هم‌چون نابودی حداقل 8 هزار اصله درخت 500 ساله و هزاران هکتار مرتع و زمین مرغوب کشاورزی و خاک و هم‌چنین گنجینه‌ی ژنتیکی غنی تنگه،
و مهم‌تر از همه،
تشویش افکار عمومی و از دست رفتن اعتماد، آسیب‌هایی است که از آبگیری سد سیوند حاصل می‌شود.

سرمایه‌ی ملی هزینه‌شده برای ساخت این سد - که متأسفانه اکثر آن در یک‌سال اخیر و هم‌زمان با اعتراض‌ها به ساخت آن، هزینه شده است - هیچ قابل قیاس با سرمایه‌ی انسانی و اثر روانی ناگواری نیست که بر ایرانیان دوستدار میراث فرهنگی این مرز و بوم خواهد داشت، اثری که شاید بر روند وقایع آتی ایران تأثیرگذار باشد.

خوانندگان گرامی، هم‌میهنان ارجمند،‏ مسئولان کشوری !

نمی‌دانیم که از روند پر شتاب ویران‌سازی آثار تاریخی این سرزمین – در کنار هجمه‌های وسیع به خود تاریخ و دستاوردهای معنوی نیاکان خردمندمان – تا چه میزان آگاه هستید ولی قطعا نیک آگاهید که شناخت بهتر تاریخ و فرهنگ دیرینه­سالمان – که یادمان‌هایی چون آن‌چه در دشت پاسارگاد هست، نمادهای آنان به شمار می‌روند - در ایستادگی امروز ما در برابر فرهنگ­های دیگر نقشی به سزا دارد. شوربختانه هر روز بر بلندای سیل بنیان‌کن تخریب میراث فرهنگی - چه غارت غیرقانونی آن و چه تخریب قانونی آن در لفافه‌ی عمران - افزوده می‌شود.
آبگیری و راه‌اندازی این سد که - به درست یا غلط - به نماد مبارزه با بخشی از تاریخ ایران تبدیل شده است، نقطه‌ی اوج چنین حرکتی است و این در حالی که سرزمین ما تنها سرزمینی است که هر چند «پر فراز و نشیب»‌ترین تاریخ را در جهان داشته، هنوز با ریشه‌ی فرهنگی و انسان‌ساز خود در ارتباط بوده و دچار گسست تاریخی نشده است.


باز تأکید می‌کنیم خواهان توقف ساخت سد سیوند، و عدم آبگیری آن هستیم.

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 21:13 توسط کودکی پشت پرچین |

یک اتفاق بد

۳نفر برای من کامنت گذاشته بودند.من نمیدونم چیکار کردم که کامنتاشون پاک شد.

یکی با نام نوار چسب که فکر کنم دوست خوبم توی وبلاگ شب بوی شب بود.یکی عزیزی به نام مرضیه که ظاهراْ اومده بود بازدیدمو پس بده و یک نفر دیگه که اسمش فراموشم شد فقط داشتم کامنتشو می خوندم که در مورد اما حسین نوشته بود.از هر سه نفرتون عذر خواهی میکنم.اگه دوباره سر زدید دوباره کامنت بذارید.جداْ برای این اتفاق متاسفم.

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 15:40 توسط کودکی پشت پرچین |

چه شبی است امشب

تیره تر از چشمانم،نگاهم...........

و هو هوی باد در گوشم چه خوفناک پیچیده

گمشده ام

در لابه لای گذشته ام

ورق می زنم دفتر زندگیم را از آغار

رسیدم

رسیدم به آخرین صفحه ی خاطراتم

می ترسم

می ترسم که ورق زنم و آغاز کنم خاطره ای نو را

از آغاز این دفتر تکرار بود و تکرار

من از تکرار می ترسم

گاهی آرزو می کنم کاش خدا حرف می زد............

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 22:14 توسط کودکی پشت پرچین |

خیلی از شب یلدا میگذره.اما یه دوست خوب منو به بازیه شب یلدا دعوت کرده.این روزا دیگه نوشتن راضیم نمیکنه  و با نوشته های خودم کنار نمیام.اما به خاطر آریای عزیز در وبلاگابهام واینکه دلگیر نشه می نویسم .

متنفرم از:آدمهای حسود،آدمهای دروغ گو، آخوندها،از جمهوری اسلامی(این قسمت سیاسی بود) ،پسرهای مو سیخ سیخی که انگار انگشتشونو کردن توی پیریز برق،از کارمندای پر افاده ی تو خالیه دانشگاه البته بجز ۳نفرشون،از رئیس دانشکده،پشه ها مخصوصا شبها که درِ گوشم ویز ویز می کنن،از اون پشه کوچولوهایی که فقط توی بهار و تابستون هستن و نمی دونم چرا فقط چشمای منو نشونه میگیرن،از اون جونور سبزه توی کارتون هاچ زنبور عسل،از پیاز داغ و انواع مدلهای پیاز،سیر،از ساندویچ خوردن توی رستوران،پودر نارگیل،انبه،از بوق زدن بیجای ماشینها،از تموم شدن زمستون،از گرما،بیدار شدن صبح زود مخصوصا اون وقتا که مدرسه می رفتم ،روزهای ابری بدون بارون،جمعه ها،مرتب کردن اتاقم،امتحان دادن،شبهای امتحان،از هر جور محدودیت یا زورگویی حالا چه خوب چه بد،از لباسهای کلفت و پشمی،از غر غرهای بابام، آدمهایی که شوخی های بی مزه می کنن و قصد تمسخرم و دارن(کلا جنبه ی شوخی ندارم)،از اینکه زیاد از خونه بیرون برم،از دستهام وقتی عسلی بشه و.........

 اینها رو دوست دارم:خدای مهربونم،ایرانم ،مامانم ،بابایی،۲تا برادر گلم،بابا بزرگم که عاشقش بودم اما دیگه ندارمش،معلم کلاس چهارم دبستانم،سگ خوشگلم که تازگی از دست دادمش،کلا سگ ها و اسب ها و کبوترها ،پروانه،قاصدک،گل رز سفید،گل لاله ،بوته ی گل یاس خونه ی بابا بزرگم،خونه ی بابا بزرگم با سقفای گچ بریش ،سالاد الویه،خورشت قیمه،لوبیا پلو،خورشت قورمه سبزی،بستنی قیفی (مخصوصا بستنی قیفی های تریا عسل توی شهسوار)، شکلات گرم،چای ،شیر قهوه ،زمستون وباریدن برف(عاشقشم)،رختخواب خنک که وقتی میرم توش یخ بزنم،بالشتم(بدون بالشت خودم خوابم نمی بره)،عاشق فیلمهای ترسناکم مخصوصا که نیمه شبها نگاه کنم،صدای پیانو و سه تار،باریدن بارون،صدای رودخونه،دریا(تنها ساعتها کنارش بایستم و نگاهش کنم)،فرشته های زمینی (بچه های کوچولو)،از بوی پودر بچه،سرلاک،کارتون(مخصوصا دیو ودلبر و سیندرلاو سرنتیپیتی ،وبلاگ ابهام و قبلا یادداشت های رهاکه ماه هاست تنها جاییه که وقتی دلم میگیره اونجا آروم میشم(قلمش بی نظیره)،خود آریا که یکی از بهترین هاست،تابوت که دلتنگ می نویسه اما زیبا،وبلاگ شیطان(زیبا می نویسه)،سرونازم توی وبلاگ خزان سرو (فکر کنم تنها کسیه که عقایدش با من یکیه)،راستشو بگم همه ی وبلاگهایی که لینکشونو توی وبلاگم دارم دوست دارم هر کدومو به طریقی:علی آقا(دریا..دل..من)چون هیچ وقت فراموشم نکرده همیشه سر میزنه،آقا مهدی(یک پله بالاتر از خدا)سادگیه نوشته هاشو دوست دارم،علی آقا(بی خیال)عکسای وبلاگشو خیلی دوست دارم،بانوی اردیبهشتم که با معرفت ترین دختر روی زمینه و تازگی ها هم وبلاگ نفس عمیق رو می نویسه،پرستو های عاشق که هیچ وقت فراموشم نکردن و همه ی دوستای خوبم که اگه بنویسم کلی میشه،از رنگ سفید و آبی و صورتی و زرد و سبز،از تیر اندازی با تفنگ بادی بابا،از سوار کاری که بلد نیستم،عاشق زمین شناسیم صد بار دیگه هم برگردم به گذشته بازم همین رشته ی درسی  رو انتخاب میکنم،سنگ از هر نوعی مخصوصا سنگهای جواهر و رنگی،روزهای کودکیم،فال حافظ ،هدیه دادن به دیگران و هزارتا چیز دیگه که خسته شدم و دیگه نمینویسم.

میترسم از:اینکه خیلی زود دیر بشه،از اینکه سر جلسه امتحان وقت کم بیارم(که همیشه کم میارم)،از خون،از اینکه عزیزی رو از دست بدم،از اینکه خدا منو به خاطر اشتباهاتم نبخشه،از اینکه به کسی دروغ بگم،از شکستن دل دیگران(که ظاهرا دل یکی رو شکستم)،تصادف کردن(از اینکه به آدم بزنم و باعث مرگ کسی بشم)،از آینده،از آدمهای پست و.............

هر کسی این بازی رو انجام داده دوستاشو به این بازی دعوت کرده پس منم دعوت می کنم از:

خزان سرو،نفس عمیق،تابوت،بی خیال،دریا..دل..من،یک پله بالاتر از خدا،دلتنگی هام

+ نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 16:17 توسط کودکی پشت پرچین |

دستت رو بذار روی قلبت

 این ساعت عمرت که داره تیک تیک میکنه

جالبه همونی که بهت زندگی میده برات شمارش معکوس رو شروع کرده

 تحمل کن اما توقف نکن

 قاطع باش اما لج باز نباش

 صریح باش اما گستاخ نباش

 بگو آره اما نگو حتما

 بگو نه اما نگو ابدا

+ نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 10:21 توسط کودکی پشت پرچین |

چیزی مرا به به قسمت بودن نمی برد
                                        

                                                         از واژه دو وجهی تکرار خسته ام

من بی رمق ترین نفس این حوالیم
                                               

                                                         از بودن مکرر بر دار خسته ام

من با عبور ثانیه ها خرد می شوم

                                                         از حمل این جنازه هشیار خسته ام

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 15:25 توسط کودکی پشت پرچین |

قرنها دل تنگ اند

                         سالها دل گیرند

                                                روزها آشفته

                                                                   ساعتها پژمرده

                                                                                           لحظه ها افسرده

                                  

 

من...............بر بادم

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 23:21 توسط کودکی پشت پرچین |

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 17:54 توسط کودکی پشت پرچین |

 سحر چو بلبل بیدل دمی شدم در باغ                                  که تا چو بلبل بیدل کنم علاج دماغ

 بچهره ی گل سوری نگاه میکردم                                     که بود در شب تاری به روشنی چو چراغ

 گشاده نرگس رعنا بحسرت آب از چشم                              نهاده لاله ی حمرا به جان و دل صد داغ

زبان کشیده چو تیغی به سرزنش سوسن                             دهان گشاده شقایق چو مردمان نباغ

یکی چو باده پرستان صراحی اندر دست                              یکی چو ساقی مستان بکف گرفته ایاغ

چنان به حسن و جوانی خویش مغرور                                که داشت از دل بلبل هزار گونه فراغ

نشاط و عیش جوانی چو گل غنیمت دان                              که حافظا نبود بر رسول غیر بلاغ 

                              

طالع اگر مدد کند دامنش آورم به کف                                  گر بکشم زهی طرب در بکشد زهی شرف

طرف کرم زکس نه بست این دل پر ز درد من                        گر چه صبا همی برد قصه ی من زهر طرف

چند به ناز پرورم مهر بتان سنگدل                                      یاد پدر نمی کنند این پسران ناخلف

از خم ابروی توام هیچ گشایشی نشد                                   وه که در این خیال کج عمر عزیز شد تلف

من بخیال زاهدی گوشه نشین و طرفه آنکه                         مغبچه ای زهر طرف میزندم به چنگ و دف

ابروی دوست کی شود دست کش خیال من                           کس نزدست از این کمان تیر مراد بر هدف

بیخبراند زاهدان نقش بخوان و لاتقل                                  مست ریاست محتسب باده بخور ولا تخف 

صوفی شهر بین که چون لقمه ی شبهه می خورد                 پارُدمش  دراز باد این حیوان خوش علف

من به کدام دلخوشی می خورم و طرب کنم                          کز پس و پیش خاطرم لشکر غم کشیده صف

حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق                            بدرقه ی رهت شود همت شحنة النجف

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 16:3 توسط کودکی پشت پرچین |

                                       

در دوران كهن، شب مظهر تاريكي و تباهي و وحشت بوده و اغلب سعي مي كردند كه شب هنگام با افروختن آتش و افزودن نور، خانه روشن باشد. تا پليدي و تباهي در آن راه نيابد. شب يلدا طولاني ترين شب ها است. يعني تسلط تاريكي بر زمين از تسلط نور خورشيد و روشنايي مي كاهد. و چون فرداي اين شب روشنايي بر ظلمت غالب و روز طولاني مي شود، ايرانيان تولد دوباره خورشيد را كه مظهر روشنايي است جشن مي گيرند.  
در ايران كهن هر يك از سي روز ماه، نامي
ويژه دارد، كه نام فرشتگان است. نام دوازده ماه سال نيز در ميان آنهاست. در هر ماه روزي را كه نام روز با نام ماه يكي باشد، جشن مي گرفتند .
دي ماه، در ايران كهن، چهار
جشن، وجود داشت. نخستين روز دي ماه و روزهاي هشتم، پانزدهم و بيست و سوم، سه روزي كه نام ماه و نام روز يكي بود. و در اين سي روز ماه، سه روز آن (دي) نام دارد و هر سه روز را در گذشته جشن مي گرفتند. امروز از اين چهار جشن تنها شب نخستين روز دي ماه، يا شب يلدا را جشن مي گيرند، يعني آخرين شب پاييز، نخستين شب زمستان، پايان قوس، آغاز جدي و درازترين شب سال.
يلدا از نظر معني معادل با كلمه نوئل از ريشه ناتاليس رومي به معني تولد است و نوئل از ريشه يلدا است
.
واژه يلدا سرياني و به معني ولادت است . ولادت خورشيد ( مهر و ميترا )  و روميان آن را ( ناتاليس انويكتوس ) يعني روز ( تولد مهر شكست ناپذير   ) نامند . 

اجداد ما اين شب را تا به صبح به جشن و پايكوبي به گرد آتش ، مي‌پرداختند ، برخواني الوان از ميوه‌هايي چون هندوانه، خربزه، انار، سيب، خرمالو و به مي‌نشستند.
اين ميوها هريك بار معنايي نمادين با خود دارد، هندوانه كه قاچ‌هاي مدور مي‌خورد چون خورشيد، يادآور گرماي تابستان و فرونشاندن عطش است.
انار صندوقچه دانه‌هاي مرواريد ، سرخ كه خود نماد تناسل نسل و زايش است و شب چره‌هايي كه با شكستن آن شادي را با خود به همراه مي‌آورد و دمي همه را از حرف زدن باز مي‌دارد.
 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 16:1 توسط کودکی پشت پرچین |

بوی تعفن میده همه جا این روزها...............

هر طرف سر بر میگردونی با یک قیافه مضحک روبرو میشی.گاهی میخندم و از خنده غش میکنم.گاهی اونقدر بغض گلوم و میگیره که اگه یکی بپرسه خانوم ساعت چنده میزنم زیر گریه و میگم مگه تو مملکتی که دارن غارتش می کنن ساعتم مهمه؟

آره مهمه.دارن ثانیه ای غارت می کنن شایدم صدم ثانیه.

غارت به چی میگن؟به این که جلوت و بگیرن و جیبات و خالی کنن؟ که البته این کارم مدتهاست که می کنن.

غارت یعنی نشستن یه بچه ی ۷ساله توی این سرما با یه لباس پاره زیر عکس انتخاباتیه آقای دکتر......

با شعار امنیت،آرامش،آسودگی خیال.........و هزار چرند دیگه که حتی برای شعار بودن توی این روزها مضحکه چه برسه به عمل کردن.ازش پرسیدم آرامش یعنی چی؟اونقدر معصوم نگاهم کرد که اشکم سرازیر شد.گفت واکس سفید ندارم چیکار کنم؟تو دلم گفتم روحمو که مثل آرامش تو تیره است براق کن و آروم ازش دور شدم...........

میگن به مرگ بگیر که به تب راضی بشه حکایت مردم ماست.اونقدر بدبختشون کردن که دیگه براشون یه بن که شامل تن ماهی و حبوبات ویک مشت خرت و پرت بدرد نخوره سر و دست میشکنن و تازه اینو فقط میدن به زنهای بی سرپرست زیر نظارت خودشون و نه به اون بدبختی که ۴ تا بچه داره و تا حالا بیشتر از ۱۰۰بار به کمیته های مختلف سر زده و کسی به دادش نرسیده که چی؟ که اینکه توی نوبت بمون خیلی ها جلوترن.مگه شکم گرسنه نوبت میفهمه.مگه بچه های گرسنه می تونن یک ماه صبر کنن تا مادرشون براشون یه لقمه نون بیاره؟و اگر این زن کنار خیابون باشه بهش میگن................

آره منم بهش میگم.اما بهش میگم بی غیرت.بی هویت.چون اگه غیرت داشت هزار بارم توی سرش زدن باز فریادشو بلند تر میکرد.نه هر بار آروم و آروم تر ...........و دلیلشم این باشه که دیگه رمقی ندارم..........

مگه حق توی ایرانی اینه؟مملکتی با اینهمه ثروت باید اینهمه آدم زیرخط فقر داشته باشه؟مردم خودش از گرسنگی تلف بشن بعد کاباره های لبنان با پول این مردم تعمیر بشه؟اینو کجای اسلام گفته؟کجای دین خدا گفته؟

گاهی فکر میکنم این مردم دارن تاوان پس میدن.تاوان بی معرفتی و نمک نشناسیشونو.تاوان زیاده خواهیشونو تاوان سادگیشونو.نمی تونم بفهمم کسی که شب سر گشنه زمین میزاره چرا باید به این دولت رای بده؟ کسی که ماه هاست داره برای این دولت کار می کنه و هنوز حقوق نگرفته به چی رای میده؟

از یکی این سوال رو کردم گفت حقمه میخوام از حقم دفاع کنم حتی اگه سفید بندازم رائمو.

کدوم حق؟حق تو نفس کشیدنه که ازت گرفتن.حق تو خندیدن از ته دله که شاید سالهاست تجربه نکردی.حق تو خریدن یه عروسک پلاستیکی برای دختر کوچیکته که توی حسرتش مونده.حق تو یک تکه کاغذ نیست.چه سفید باشه چه سیاه برات رنگش میزنن خاکستری.همونی که خودشون میخوان.همونی که تو نمیخوای.چون اینجا استبدادحاکمه.........اینجا جمهوری اسلامیه.

 من رای نمیدم.این حکومت مال من نیست.من انتخابش نکردم که حالا تاییدش کنم.رای من تاثیری نداره اما حداقل وجدانم آسودست که گناه نکردم.اما میدونم که باید جواب پس بدم برای کوتاهی هام.پس ساکت نمیشینم.

                       

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 16:12 توسط کودکی پشت پرچین |

دلبسته ی کفش هایش بود.کفش هایی که یادگار سال های نو جوانی اش بودند.دلش نمی آمد دورشان بیندازد.هنوز همان ها را می پوشید.اما کفش ها تنگ بودند و پایش را می زدند.قدم از قدم اگر بر می داشت تاولی تازه نصیبش می شد.

سعی می کرد کمتر راه برود زیرا که رفتن دردناک است.

می نشست و زانوانش را بغل می گرفت و می گفت:خانه کوچک است و شهر کوچک و دنیا کوچک.

می نشست و می گفت:زندگی بوی ملالت می دهد و تکرار.می نشست و می گفت :خوشبختی تنها یک دروغ قدیمی است.

او نشسته بود و می گفت .........که پارسایی از کنار او رد شد.پارسا پا برهنه بود و بی پای افزار.او را که دید لبخندی زد و گفت:خوشبختی دروغ نیست اما شاید تو خوشبخت نشوی زیرا خوشبختی خطر کردن است و زیباترین خطر از دست دادن.

تا تو به این کفش های تنگ آویخته ای دنیا کوچک است و زندگی ملال آور .جرات کن و کفش تازه به پا کن.شجاع باش و باور کن که بزرگتر شده ای.اما او رو به پارسا کرد و به مسخره گفت:اگر راست می گویی پس خودت چرا کفش تازه به پا نمی کنی تا پا برهنه نباشی؟

پارسا فروتنانه خندید و پاسخ داد :من مسافرم و تاوان هر سفرم پای افزاری بود.هر بار که از سفر برگشتم پای افزار پیشینم تنگ شده بود و هر بار دانستم که قدری بزرگتر شده ام.هزاران جاده را پیمودم و هزارها پای افزار را دور انداختم تا فهمیدم بزرگ شدن بهایی دارد که باید آن را پرداخت.

حالا پا برهنگی پای افزار من است زیرا هیچ پای افزاری دیگر اندازه ی من نیست.

پارسا این را گفت و رفت...

                                     عرفان نظر آهاری

               

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 18:19 توسط کودکی پشت پرچین |

ما اینجاییم و خدا آنجا و بین ما آتش است.آتش نمی گذارد دستمان به خدا برسد.

ما اینجاییم و خدا آنجا و بین ما دریاست.دریا نمی گذارد دستمان به خدا برسد.

گاهی اما برای رسیدن به او نه طاعت به کار می آید نه عبادت.نه ذکر و نه دعا.نه التماس و نه استغفار.

تنها بی باکی است که به کار می آید .بی باکی عبور از آب و بی باکی عبور از آتش .

گذشتن از آتش اما نه به امید آنکه آتش گلستان شود و تو ابراهیم.

گذشتن از دریا اما نه به امید آنکه دریا شکافته شود و تو موسی.

آتش را به امید سوختن گذشتن و دریا را به امید غرق شدن.

جاده ایمان خطرناک است.پر آب و پر آتش.مسافرانی بی پروا می خواهد.آنقدر بی پروا که پا بر سر هر چیز بگذارند و از سر همه چیز بگذرند.از سر دنیا و آخرت از سر بهشت و از سر جهنم.آنان که می ترسند از لغزیدن و می ترسند از افتادن به راه ایمان نمی مانند.

ایمان را به گستاخی باید پیمود نه به ترس .زیرا خداوند آنسوی گستاخی است.نه این سوی تردید و ترس.

       عرفان نظر آهاری

 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 18:53 توسط کودکی پشت پرچین |